ذبيح الله صفا

376

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

پاى اميد وصال يار چون از دست شد * مانده‌ام بر سر شب و روز از فراق يار دست دست دل در پاى وصل يار اندك مىرسد * ز آن سبب از هجر او بر سر زنم بسيار دست پاى دل ز آن طرهء طرار تا در بند شد * شستم از جان بر سر آن طرهء طرار دست مىزنم تا پايمال درد هجرش گشته‌ام * هر شبى تا روز سر بر سنگ و بر رخسار دست از ره خونريز در پاى اجل دارد بلى * با سر تيغ ملك از غمزهء خونخوار دست آفتاب قدر عز الدين كه از پاى شرف * بر سر گردون زند در كوكب سيّار دست بختيار احمد آن سر دفتر كلّ ملوك * كو بپاى قدر برد از گنبد دوّار دست سرفراز لشكر خسرو كه با شمشير او * فيل نشناسد ز پاى اندر صف پيكار دست * * « 1 » اى تنگ چشم ترك سمن ساق ماه روى * از چشم من نهان چه كنى سال و ماه روى چشمم ستاره بار شد از مهر روى تو * رخ درمكش ز چشم من اى ترك ماه روى بگشاى پيش روى رهى گاه‌گاه چشم * بنماى پيش چشم رهى گاه‌گاه روى در خاك هند روى تو تا چشم من بديد * كردم ز آب چشم چو رود و تباه روى اى چشم بد ز روى تو اى دلفريب دور * پنهان مكن ز چشم چو من بىگناه روى اى نور چشم ، روى تو از زير خط نمود * چون پيش چشم آينه از دود آه روى چشم منست راه تو جانا ز روى لطف * گوشى به چشم دار و مگردان ز راه روى روى تو نور چشم از آن شد كه مرتر است * در چشم لطف صاحب ملّت پناه روى عادل نظام دولت و دين چشم و روى عدل * او راست فرّخ آمده در چشم شاه روى چشم هُدى مؤيّدِ ملك آنكه روى اوست * در چشم فضل مردم و بر ذات جاه روى روى هنر محمدِ بو سعد چشم ملك * كز چشم عفو كرد بهر بىگناه روى * *

--> ( 1 ) - در اين قصيده كه در مدح قاضى مؤيد الملك نظام الدين محمد بن ابى سعد ساخته شده در هر بيتى دو بار « چشم » و دو بار « روى » را التزام نموده